♥ عطر گل محمدی ♥
X

♥ عطر گل محمدی ♥

عاشقانه هاي من براي پسرم♥پسری با عطر باغ بهشت


 

نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد 1393ساعت 23:19 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿

سلام نفس من

فدای خودتو شطنتهات بشم من

امشب تولد عشق مامی آقا محمد بود خیلیییی هم بهش خوش گذشت از بس بازی وشیطنت کرد 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 31 فروردين 1395ساعت 2:38 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |

سلام  عشق مامان

امروز برای گرفتن گذرنامه به عکس نیاز بود وماهم رفتم به سمت عکاسی که یه عکس از  شمارو بندازیم

 تو راه همش  به فکر عکس شما بودم که آیا میشینی ازت عکس بگیرن یا نهبه عکاسی ریدیم وطبق معمول شیطنتت گل کرد با سرو صدا وارد شدیم بعد ننوبت ماشد روصندلی نشوندمت چند بار خواستی بیای پایین اصلا یک درصد هم فکر نمیکردم بشینی عکستو بگیرن تا اینکه خانم عکاس اومد با دوربینش در کمال تاباوری دیدم ساکت نشستی وعکساو گرفتن وروجک من آخرش هم به لبخند زدی با اون دندونای نازت

خیلییییی دوست دارم مامان این روزا بیشتر از قبل شبطنت میکنی وراه میری میای مامانو بوس میکنی

ناناز مامان دل شکسته

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردين 1395ساعت 0:34 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |

سلام نی نی من.

خوبی عشق مامان الان دقیقا سومین صبحیه که شیر نخوردی دقیقا از سشنبه صبح که آخرین وعده شیر خوردنت تقریبا 4صبح بود تا الان هر زمانی که میای وبهونه می می می کنی میگم اوف شده اخ شده بهد تو هم با دوتا انگشتای کوچولوت نوک بینی نازتو میگیری ومیگی اخخخ منم حواستو به اطراف پرت  میکنم توهم ول میکنی میری سراغ یه چیز دیگه خدارو شکر تااینجای کار که اذیت نکردی

کی پسسسسسر منه؟؟؟؟

-مممممممن.

این سوالیه که حداقل روزی ازت میپرسم تو هم بلند جواب میدی  بعد هردومون میخندیم.

خیلیییی دوست دارم راستی  چهارم چهارمین سالگرد ازدواج من وبابایی بود که سه نفری باهم جشن گرفتیم بودن تو درکنارمون خیلی  لذت بخشه انشاءالله همیشه در کنار هم خوب وخوش سلامت باشیم

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند 1394ساعت 6:21 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |

سلام  خوشمززززززه من

لبووو

امشب 20 ماهگیت پرشد که مصادف با بلندترین شب سال که همون یلداست شد

امشب حسابی بهت خوش گذشت باسینا و علی خیلی بازی کردی

ورنهایت هم سینای بیچاره رو زخمی کردی 

شب  خوبی بود همه دور هم بودیم خندیدیم شماهم بازی میکردی

نوشته شده در سه شنبه 1 دی 1394ساعت 2:12 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |

سلام حبه انگور

دردونه ی من

مامان فدای مامان مامان گفتنت بشه عزیزم

جدیدا یاد گرفتی دیگه اسمم هم صدا میزنی(آده )مثلا  فائزه

به خورده از شیطنتات بگم بابا که دیگه کلا ازت آسی شده ظهر ا از خواب بیدار میشی میوفتی رو بابا وموهاشو میکشی بینیشو میگیری ...

خلاصه داغونش میکنی

چند روز پیش داشتم نماز میخوندم بابایی هم تواتای نماز میخوند گوشی بابایی زنگ خورد توجهی نکردی بهد گوشی من زنگ خورد یریع اسباب بازیتو انداختی خودت رسوندی به مبل پاتو باز کردی ورفتی بالا منم کنارت بودم همه چیزو میدیدم بهبهدرفتی گوشی مامی رو که رو مبل تو شارژ بود برداشتی شروع کردی الو الو گفتن دیگه صدای گوشی نیومد گفتم حتما قطعش  کردی دوباره گوشی رنگ خورد   بهد از یکی دوتا زنگ صداش قطع شد والو گفتنای شما شروع شد صدای مامان جون از اون طرف خط میومد  

این اولین باری بود که خودت گوشی رو به تنهایی جواب دادی

این چند وقته همش درحال تقلیدی یعنی هر کاری که اطرافیانت انجام میدن  سعی میکنی همون کارو بکنی

عاشقتم مامانی

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد 1394ساعت 1:09 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 20 تير 1394ساعت 0:54 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |

فسقل من الان یه سه چهاروزی هست متوجه دندونای آسیابت شدم اونم سه تا باهم واسه همین یه خورده ای آدیت شدی یه دو روزی تب داشتی وحالت خوب نبود اما از دیروز عصر خدارو شکر تبت کاملاً برطرف شدو الان بهتری

دیشب یکی دوساعتی برق رفت وشماهم که انگار دنیارو بهت داده بودن یه ذوقی میکردی واین ور و اون ور میرفتی و بازی میکردی عمه وبابایی هم برات نور انداخته بودن منم که مشغول درس خوندن بودم وبا رفتن برق ول شد به شما نگاه میکردم و ذوق میکردم

این روزا روزای امتحانه امروز هم اولین امتحانمه دوتا تو یه روز شرایط درس خوندم تواین ترم با ترمای قبل فرق میکنه این ترم عشق دلم که شما باشی خیلی وابسته شدی و دیگه خیلی پایین (خونه بابا بزرگ)نمیمونی منم خیلی فرصت خوندن مثل سابقو ندارم ولی تمام سعیمو میکنم خدای مهربون خودش بهم کمک کنه

یکی از خاطره های دوران بارداریم کهباهم مشغول درس خوندن بودیم وبرات میذارم

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد 1394ساعت 8:25 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |

عشقم دیروز بعد از اینکه پست دیروز تو گذاشتم باهم رفتیم حمام شمارو زود حمام دادم دادمت به بابایی که لباس تنت کنه بعد از چند دقیقه اومدم بیرون وچشمم خورد به تو وبابایی

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای   جیییییییییییییییییییییییییییییغ

موهات ...

بابایی تو فاصله ای که من حموم بودم تقریباً همه ی موهاتو زده بود  خیییییلی عوض شدی خودتم میخندیدی.عزیزم خیلی عوض شدی اما خیلی بامزه ودوست داشتنی هستی

همه از دیدنت تعجب کردن

خیلی وقت بود قصد کچل کردنتو داشتیم هی امروز وفردا میکردیم که دیگه بابایی خیالمونو راحت کرد دستش درد نکنه

الان تو پارک کنار خیمه گاه هستیم تازه ازجشن تولد امام حسین اومدیم خاله زهرا (دختر خاله بابایی)وسیناهم همراهمونن وشما وبابایی دارین تاب بازی میکنین

دوست دارم خیلییییییییییی زیادماچ    

الاینن موهای ناناز                                                                                       

نوشته شده در جمعه 1 خرداد 1394ساعت 19:36 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |

پسر نازم امروز یک سال ویک ماه ویک روزته

قربونت برم که روز به روز یه رفتار جدید میبینم ازت واین به معنی بزرگتر شدنته عزیزکم(مثلاً یه دو روز پیش تازه بیدارشده بودی ازت پرسیدم بریم دد شما هم گفتی نه بعد از سه چهار ساعت خودت شروع کردی به دد گفتن دوباره پرسیدم بریم دد وشماهم با دد تایید کردی).

این روزا حسابی باهات مشغولیم خیلی از حرکاتت باعث خندوندنمون میشه وخوشحالمون میکنی(مثلاً دیروز شروع کردی به باز کردن چسب گشوها که به خاطر خودت چسب کاری شده بودن چقدر هم خوشحال بودی یا قیافتو یه جوری میکنی ودهنتو باز میکنی مثل شیر کوچولو خیلی بامزه میشی  )

الان تازه بیدارشدی فعلاً بای

نوشته شده در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394ساعت 11:02 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |

عشقم امروز چند باری که میبردمت حموم بشورمت میدیدم لبتو رو صورتم میچرخونی.منم متعجب از کار تو خیلی هم مشتاق بودم که بدونم چیکار میخواستی بکنی.تا اینکه شب بعد از دانشگاه که اومدم خونه مامان فاطمه دنبالت بعداز اینکه بغلت کردم دوباره  دیدم لبتو آوردی روصورتم منم تکون نخوردم ببینم چی میخوای بکنی  ودرکمال ناباوری دیدم یه بوس نسبتاً محکم رو صورتم کردیماچ

نوشته شده در 20 ارديبهشت 1394ساعت 22:14 توسط مامی فائزه✿◕ ‿ ◕✿ |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد